تحلیل تاریخی دکتر علیاکبر ولایتی در روزنامه فرهیختگان
فردوسی سخنگوی همه ایرانیان
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دکترعلی اکبر ولایتی به نقل از روزنامه فرهیختگان،به مناسبت ۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم فردوسی، ویژه برنامه بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی و پاسداشت زبان فارسی توسط معاونت بینالملل و امور دانشجویان غیر ایرانی دانشگاه آزاد اسلامی برگزار شد و در این مراسم جناب آقای دکتر علیاکبر ولایتی، رئیس محترم هیئت امنا و هیئت مؤسس دانشگاه آزاد اسلامی به ایراد سخن پرداختند که در ادامه متن سخنرانی ایشان را از نظر میگذرانید.
باسمهتعالی
استادان و اعضای محترم هیئتعلمی دانشگاه آزاد اسلامی و دانشمندان و صاحبنظران ادبیات و علاقهمندان به بناکننده کاخ بلند زبان فارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی
سلامعلیکم
زبان بنده الکن است از اینکه در توصیف و تعظیم این بزرگمرد تاریخ فرهنگ و ادبیات و تمدن ایران و اسلام، مطلبی جامع و در خور و شایسته آن مرد سترگ تقدیم کنم، اما در جهت ادای دین به این یگانه زبان و ادب فارسی، در حد بضاعت مزجات مطالبی به عرض میرسد.
ایران کشوری با هزاران سال تاریخ پرفرازونشیب است که به سبب موقعیت جغرافیایی، ژئوپلیتیکی، منابع خدادادی و نقش فرهنگی و تمدنی آن در جهان، در طول تاریخ، همواره در معرض تهاجم قبایل، اقوام و کشورهای دیگر بوده است. بااینوجود، مردمان کشور ما همواره از کیان و تمامیت ارضی خود دفاع و فرهنگ و تمدن خود را حفظ کرده و تداوم بخشیدهاند و در انسجام خود کوشیدهاند و تلاش، کوشش و ابتکار مردم این مرزوبوم باعث تداوم فرهنگی و تمدنی آن در طول هزاران سال کشمکش سیاسی بوده است.
ایران به درختی کهنسال با ریشههای بسیار عمیق و پهن دامن و گسترده میماند که در طول تاریخ، ریشه و شاخ و بر داده و تنومند شده و اکنون به بار نشسته است. گاه گرفتار سیلاب و طوفان شده و در اثر این گرفتاریها و بلایا از شاخوبرگ آن زده شده و گاه ضرباتی بر پیکرش وارد شده، اما چون ریشههای عمیق و باغبانان و آبیارانی فهیم داشته است که از آن مراقبت میکردهاند، شاخ و برگهای تازه از آن برآمده و بار دیگر تنومند گشته و کهنسال و ریشهدار باقیمانده است.
یکی از این باغبانان دلسوز درخت تنومند ایران، حکیم بزرگمان، ابوالقاسم فردوسی است.
حکیم ابوالقاسم فردوسی شخصیتی بزرگ و مدافع فرهنگ اسلام و ایران و اهلبیت (ع) بوده و از مقومهای مثلث محکم و منسجم هویت ایرانی یعنی اسلام، ایران و اهلبیت (ع) است که این مثلث تاکنون موجب پایداری و پایمردی و انسجام کشور بزرگ ایران و مردم غیرتمند آن شده است که این هویت ملی منسجم، در کل جهان بینظیر است و دو حکومت آل بویه و صفویه عیناً در تحقق این مثلث تلاش کردند، لذا در دوره این دو سلسله ایران شکوفایی کاملی داشته است و در این مسیر، فردوسی نقشی اساسی در شکلگیری محتوایی و جهتگیری شعر و زبان ارزشمند فارسی داشته است.
وی سرآمد شاعران و گویندگان عصر صفاری، آل بویه و سامانی بود که همگی علیرغم خشونت و اختناق خلافت اموی و عباسی، در آثارشان نشان از آزادگی و جوانمردی و علاقهمندی به هویت ایرانی و اسلامی داشتند.
فردوسی غرض از سرودن شاهنامه را بهصراحت طی ابیات زیر بیان داشته است که:
بناهای آباد گردد خراب / ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از بادوباران نیابد گزند
برین نامه بر عمرها بگذرد / بخواند هرآنکس که دارد خرد
بسی رنج بردم درین سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی
جهان کردهام از سخن چون بهشت / از این پیش تخم سخن کس نکشت
چو این نامور نامه آمد به بن / ز من روی گیتی شود پر سُخُن
نمیرم ازاینپس که من زندهام / که تخم سخن را پراکندهام
هرآنکس که دارد هُش و رأی و دین / پس از مرگ، بر من کند آفرین
اشعار فوق نشاندهنده ایراندوستی و تعلقات فردوسی به ملیت ایرانی است. برتری حکیم فردوسی و امتیاز او بر دیگر گویندگان و اندیشهورزان در این بود که او مؤثرترین و ماندگارترین سلاح را برگزیده بود. او غمخوار ایران و سخنگوی همه ایرانیان بود و حسرتها و رنجها و آرزوهای مشترک همه مردم ایران را جان بخشید و همین بود که سخن او بر دل هر ایرانی، از هر طبقه،و هر مذهب از شیعه و سنی و هر دین از مسلمان و گبر و ترسا و سایر جماعات مینشست و بالاتر از زمان و مکان، حماسه جاودانی ملت ایران شد. حماسهای که با وجود نامساعد بودن محیط، به زندگی و سیر گسترش خود در میان ایرانیان ادامه داد و بهصورت سلاح فرهنگی مؤثری در دست ایرانیان باقی ماند.
وی مسلمان بود و به مبانی اسلام از بن دندان معتقد و در این باره میفرماید:
تو را دانش و دین رهاند درست / ره رستگاری ببایدت جست
چو خواهی کهیابی ز هر بد رها / سر اندر نیاری به دام بلا
بوی در دو گیتی ز بد رستگار / نکوکار گردی بر کردگار
به گفتار پیغمبرت راه جوی / دل از تیرگیها بدین آب شوی
اگر چشم داری به دیگر سرای / به نزد نبی و وصی گیر جای
بر این زادم و هم بر این بگذرم / چنان دان که خاک پی حیدرم
فردوسی زمانی سرودن شاهنامه را آغاز کرد که مردم ایران با ملاحظه ستمگریها و فریبکاریها از عمّال اموی و بنیعباس و تحمل غمها و خواریها، تشنه آزادی و سرافرازی خود بودند. این است که در آن گرمبازار متملّقانِ خلفای غاصب عباسی، هرچه فردوسی آزاده میسُرود، دستبهدست و زبان به زبان و سینهبهسینه میگشت. حتی بنا به روایات فصیح خوافی در کتاب مُجمَلِ فصیحی (تألیف سال ۸۴۵ ق) که ظاهراً منقول از مقدمه شاهنامه بایسُنقُری است، کودکان در کوی و بَرزَن، ابیاتی از آن را به آواز میخواندند.
بسیار مهم است که خاطرنشان کنیم که تصویری هم که فردوسی از روزگار اهریمنی ضحاک به تصویر میکشد، چهره همان سالهای چیرگی عمّال خلافت عباسی است:
نهان گشت کردار فرزانگان / پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد، جادُوی ارجمند / نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بَدی، دست دیوان دراز / ز نیکی نبودی، سخن جز به راز
این تصویری است از خلافت عباسی و ظلم و کشتار و غارتگریهای آنان که جان مردم را به لب رسانیده بود. بهعنوان خراج، هستی مردم را تاراج میکردند و آزادگان را به بهانه این که قرمطی و رافضی و زندیق و غیره هستند، از دَم تیغ میگذراندند. وی اموال و سلامت و عمر خویش را صرف سرودن شاهنامه کرد و آن را به دربار سلطان محمود غزنوی برد و بهاصطلاح به او تقدیم کرد. قرار بود سلطان بابت هر بیت یک دینار به او بدهد. بر اساس برخی نقلها او از دربار محمود آزردهخاطر بیرون رفت. وارد یک حمام شد و در آنجا فرستاده محمود 60 هزار درهم به او داد که بسیار کمتر بود از آنچه قرار بود بدهند. در تاریخ آمده که فردوسی آن درهمها را بین افراد حاضر در حمام تقسیم کرد و بعد هجویهای علیه سلطان محمود سرود.
نظامی عروضی در کتاب «چهارمقاله» آورده که چون فردوسی از ناچیزی صله سلطان محمود غزنوی رنجید از غزنه گریخت و به طبرستان نزد سپهبد شهریار از آل باوند رفت و محمود را هجا گفت؛ اما به خواست سپهبد آن هجونامه را نابود کرد و تنها ابیات اندکی از آن باقی ماند که نظامی عروضی آن را در «چهارمقاله» نقل کرده است.
مرحوم استاد دکتر جلال خالقیمطلق، در مقالهای با عنوان «با هجونامه چه باید کرد؟» مندرج در شماره ۱۱۵ مجله بخارا به این مسئله پرداخته است.
اَیا شاه محمود کشورگشای / ز کس گر نترسی بترس از خدای
گر ایدون که گیتی به شاهی تو راست / نگویی که این خیره گفتن چراست
که بددین و بدکیش خوانی مرا / منم شیر نر، میش خوانی مرا
نبینی تو این خاطر تیز من / نیندیشی از تیغ خونریز من
تو این نامه شهریاران بخوان / سر از چرخ گردان همی مگذران
مرا سهم دادی که در پای پیل / تنت را بسایم چو دریای نیل
نترسم که دارم ز روشندلی / به دل، مهرِ جان نبی و علی
مرا غمز کردند کآن پر سخن / به مهر نبی و علی شد کهن
گر از مهر ایشان حکایت کنم / چو محمود را صد حمایت کنم
اگر شاه محمود از این بگذرد / مر او را به یک جو نسنجد خرد
من از مهر این هر دو شه نگذرم / اگر تیغ شه بگذرد بر سرم
منم بنده هر دو تا رستخیز / اگر شه کند پیکرم ریزهریز
جهان تا بود شهریاران بود / پیامم بر نامداران بود
که فردوسی طوسی پاک جفت / نه این نامه بر نام محمود گفت
به نام نبی و علی گفتهام / گهرهای معنی بسی سفتهام
نه زین گونه دادی مرا تو نوید / نه این بودم از شاه گیتی امید
بداندیش کش روز نیکی مباد / سخنهای نیکم به بد کرد یاد
بر پادشه پیکرم زشت کرد / فروزنده اخگر چون انگِشت کرد
هرآنکس که شعر مرا کرد پست / نگیردش گردون گردنده دست
چو فردوسی اندر زمانه نبود / بد آن بد که بختش جوانه نبود
بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی
به دانش نبد شاه را دستگاه / وگرنه مرا برنشاندی به گاه
اگر شاه را شاه بودی پدر / به سر بر نهادی مرا تاج زر
اگر مادر شاه بانو بُدی / مرا سیم و زر تا بهزانو بُدی
چون اندر تبارش بزرگی نبود / نیارست نام بزرگان شنود
جهاندار اگر نیستی تنگدست / مرا بر سر گاه بودی نشست
غرض از بیان مطالب فوق ذکر آیههای تفکر حکیم فردوسی دررابطهبا ملیت ایرانی و اسلامی و تبعیت از اهلبیت (ع) و ایستادگی در مقابل پادشاهان زورگو مانند محمود غزنوی بود که این آزادمرد سترگ تاریخ ایران با تمام وجود عملاً به این مبانی معتقد بود و به آن عمل کرد.
لذا تمام بزرگان فرهنگ و ادب ایرانی، وامدار این بزرگمرد پایهگذار تجدیدکننده بنای هویت اولیه و بازسازی شده توسط اسلام و اهلبیت (ع) هستند.
در طول این هزار سال که از نهضت این مرد بزرگ میگذرد و در احوالات او تفحص میکنیم چهره واقعی او را شکوفاتر میبینیم. در یککلام به عرض میرساند که در طول تاریخ کهن ایران که طولانیترین تاریخ یک کشور در دنیاست و ۲۲ هزار سال قدمت دارد، این پیوستگی فرهنگی در هیچ کشور و ملتی مشاهده نمیشود. هر قومی که به این کشور الهی هجوم کرده و به لحاظ نظامی مارا شکست داده نتوانسته در فرهنگ ایران تغییری ایجاد کند. تنها موردی که مردم ایران فرهنگ قوم مهاجم را پذیرفتهاند اسلام بود. مرحوم آل احمد در کتاب غربزدگی چنین نوشته است که مردم ایران نان و خرما به دست در کوچههای مدائن به استقبال اعرابی ایستاده بودند که به غارت تیسفون میرفتند.
دراینرابطه، نمونه ارزشمند اقبال ایرانیان نسبت به اسلام، سلمان فارسی بود که به تعبیری اهل اصفهان و به تعبیری دیگر اهل کازرون بود که به جستجوی حقیقت به سرزمینهای مختلفی سفر کرد تا در حجاز با دیدن نشانههای نبوت در پیامبر گرامی اسلام (ص) به وی و دین اسلام ایمان آورد و چنان پیش رفت که حضرت محمد (ص) در مورد وی فرمودند که «سلمان منا اهلالبیت» و بعد از پیامبر نیز جزء یاران امیرالمؤمنین علی (ع) و از مخالفان جریان سقیفه بود و صحابه را به دلیل پیروینکردن از دستور پیامبر (ص) مبنی بر امامت حضرت علی (ع) سرزنش میکرد و هیچ یک از اصحاب آن حضرت، به بزرگی و عمق سلمان نبودند. در تاریخ آمده است که سلمان در زمان امیرالمؤمنین (ع) والی مدائن بود و در آن زمان در مدائن سیل آمد که سلمان یک تخت پوست از مال دنیا داشت که بر روی آن مینشست که همان را برداشت و به تپهای رفت و جان و مال خود را نجات داد و گفت تخففوا تلحقوا که اشاره به حدیثی است که روز قیامت کسانی که بار سبکتری دارند و گناه نکردند، نجات پیدا میکنند.
مردم ما تقویتکننده و شکلدهنده زبان عرب بودند. حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) به ابوالاسود دوئلی (وفات: ۶۹ ق) فرمودند در بصره بنشین و نحو بگو سؤال این است که چرا در بصره؟ یک پاسخ میتواند این باشد که بصره بخشی از جنوب بینالنهرین یا حیره بود که در آن زمان بخشی از ایران و تحت حمایت ساسانیان بود و زبان محاورهای مردم حتی کودکان فارسی بوده است.
مورخین صدر اسلام چنین نوشتهاند که حیره ولیعهدنشین حکومت ساسانیان بود؛ مانند هرات در زمان صفویه و تبریز در زمان قاجار.
در تاریخ آمده است که بهرام گور (ورهرام پنجم) فرزند یزدگرد اول را در حیره به نعمان بن منذر سپردند که او را تربیت کند. نعمان برای خوشخدمتی به حکومت ساسانی معماری رومی به سنمّار را که در آن زمان از معاریف معماران بود بخواند و به او گفت که برای اقامت بهرام قصری بساز که در دنیا بینظیر باشد. «سنمّار قصری بساخت که نام آن را «خورنق» نهادند که از هر طرفی که آفتاب تابیدی، رنگ آن تغییر میکرد؛ یعنی صبح کبود، نیمروز سفید و هنگام عصر زردرنگ میشد و بعد از اتمام این بنا، نعمان را بسیار خوش آمد و او را با مال فراوان و تحسین و تکریم، بنواخت، اما سنمّار گفت اگر بدانستمی امیر با چنین سخاوتی مرا مینوازد، قصری بساختمی که متناسب با چرخش آفتاب، به گردش درآید. نعمان بسیار متغیر شد و به او گفت که من از تو خواستم بهترین را بسازی و اکنون اگر تو را رها کنم، ممکن است بروی و در نقطهای دیگر، قصری بهتر بسازی و لذا او را از بام همان کاخ، به پایین انداخت و او بمرد. ازآنپس این حادثه در عرب مثال شد که هر کسی را میخواستند که نفرین کنند میگفتند که خدای تو را جزای سنمّار دهاد.
به عقیده بعضی از کاوشگران ادب فارسی، اولین شعر فارسی را بهرام گور گفته است و آن این بود که:
منم آن پیر یله / منم آن شیر گله
نام من بهرام گور / کنیهام بو جبله
دقت در این شعر نشان میدهد که قطعی است که زبان مردم حیره، فارسی بوده است.
همچنین نقل است که بچههای بصره در خیابانها و کوچهها اشعاری سه مصراعی علیه زیاد بن ابیه که حاکم آن جا بود میخواندند و او را بهاینترتیب تقبیح میکردند:
آب است و نبیذ است / عصارات زَبیب است / سمیه روسبیذ است
شاعر این شعر معروف هفت هجایی و دارای قافیه ناقص یکی از شعرای بصره به نام ابو عثمان یزید بن زیاد بن ربیعه مکنّی به ابن مُفَرَغ حِمیری (وفات: 69 ق) (اهل یمن) بوده که از مخالفان معاویه و بنومعاویه و آل زیاد بوده است.
این شعر از دو جهت، سخت موردتوجه معاصران است؛ زیرا همه محققانی که خواستهاند، انتشار زبان فارسی را در شهر بصره، آن هم در سده اول هجری قمری ثابت کنند، افزون بر اشاره به وجود گروههای بزرگ ایرانینژاد در این شهر، پیوسته به این روایت استناد میکنند. دیگر آنکه چون از شعر و زبان فارسی سده اول هجری، غیر از شعر بهرام گور، تقریباً هیچ اثری در دست نداریم، شعر ابن مفرغ سند بسیار جالبتوجهی است. افزون بر اینها، بنا به گفته اغلب مورخان در بصره و کوفه و شهرهای مجاور ایران، عده پرشماری از ایرانیان اقامت داشتند و به زبان فارسی سخن میگفتند و چنان که طبری و دیگران نوشتهاند سپاه مختار که به خونخواهی حضرت امام حسین (ع) برخاسته بودند و همچنین لشکریان ابن اشعث که علیه حجاج بن یوسف قیام کرده بودند اغلب ایرانی بودند.
بدینسان، ابوالاسود آمد و به دستور امیرالمؤمنین (ع) در بصره، کلاس تدریس نحو تشکیل داد که از مهمترین شاگردان وی سیبویه فارسی بود که از پایهگذاران مهم نحو عربی است و تأثیر وی تا بدانجا است که روزی عبدالحلیم خدام، وزیر خارجه سوریه به من گفت که در اجلاس شیوخ خلیجفارس دررابطهبا جنگ عراق با ایران، بحثی درگرفته بود که دیگران علیه ایران سخن میگفتند و خدام خطاب به ایشان گفته است که: شما چه میگویید؟ پایهگذار اصلی نحو عربی، سیبویه فارسی است. بهغیراز سیبویه، جارالله زمخشری که اهل اورگنج در مرکز خوارزم بود که یکی از ساتراپهای هخامنشیان محسوب میگردید، مقدمه الادب را در نحو به دو زبان خوارزمی (شاخهای از زبان فارسی) و زبان عربی نوشت و البته مهمترین اثر او تفسیر کشّاف است که سرشار از شواهد شعری و تحلیلهای لغوی عربی است و ثابت میکند اعجاز قرآن بهشدت با نظم، بلاغت و ظرافت ادبی آن گرهخورده است که از تسلط مطلق او بر زبان و ادبیات عرب حکایت دارد.
ملاحظه میشود که ایرانیان ضمن حفظ زبان فارسی، مهمترین تقویتکنندگان زبان عربی بودند و علاوه بر سیبویه فارسی و زمخشری، ایرانیانی همچون راغب اصفهانی، کتاب مفردات را که لغتنامه قرآنی است و فیروزآبادی کتاب قاموس المحیط را که فرهنگ لغت عربی به عربی است، نگارش کردهاند.
در این میان هر چه از تأثیر زبان فارسی برآمده از هنر بیمثال فردوسی بگوییم، کم است؛ برای مثال سعدی میفرماید:
سالی محمد خوارزمشاه رحمه الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد بجامع کاشغر درآمدم. پسری دیدم بخوبی در غایت اعتدال و نهایت جمال چنانکه در امثال او گویند.
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت / جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
من آدمی بچنین شکل و خوی و قدر و روش / ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت!؟
مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند: ضرب زید عمرو او کان لمتعدی عمراً. گفتم: ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمر را همچنان خصومت باقیست؟ بخندید و مولدم پرسید گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:
بُلِیت بنحوی یصول مغاضبا / علی کزید فی مقابله العمرو
علی جر ذیل لیس یرفع رأسه / و هل یستقیم الرفع من عامل الجر
لختی به اندیشه فرورفت و گفت: غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسیست اگر بگویی بفهم نزدیکتر باشد «کلِمِ الناس علی قدر عقولهم» گفتم.
طبع ترا تا هوس نحو کرد / صورت عقل از دل ما محو کرد
ای دل عشاق به دام تو صید / ما به تو مشغول و تو با عمر و زید
بامدادان که عزم سفر مصمم شد گفته بودندش که فلان سعدیست دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت بستمی؟
گفتم: با وجودت ز من آواز نیاید که منم. گفتا: چه شود اگر در این خطه چندی برآسایی تا بخدمت مستفید گردیم. گفتم: نتوانم بحکم این حکایت
بزرگی دیدم اندر کوهساری / قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم بشهر اندر نیایی؟ / که باری بندی از دل برگشایی؟
بگفت آنجا پری رویان نغزند / چو گل بسیار شد پیلان بلغزند
این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.
بوسه دادن بروی دوست چه سود / هم در این لحظه کردنش بدرود
سیب گویی وداع یاران کرد / روی از این نیمه سرخ و زآن سو زرد
ان لم امت یوم الوداع تأسفا / لا تحبونی فی الموده منصف
بنابراین شاهدیم که ایرانیها بعد از پذیرش اسلام آن را به کمک زبان و فرهنگ ایران در شرق و شمال شرق و جنوب شرق ایران گسترش دادند.
اینجانب سفری به شهر شیان که پایتخت کهن چین قبل از پکن بوده داشتم. از مسیری عبور میکردم که در آنجا مسجدی دیدم با معماری مساجد شیراز و بوشهر. طاقهای قوسی ورودی به همراه سکوهای کناری و درهایی با مدل سنتی ایرانی در مساجد جنوب ایران. نکته بدیع و بسیار مهم این که بر روی کاغذ و با خط رایانهای درشت درباره اوقات نماز نوشته بودند:
وقت نماز بامداد ساعت... وقت نماز پیشین ساعت... و همینطور وقت نماز دیگر، نماز شام و نماز خفتن! و اینها عیناً با حروف فارسی و خط نستعلیق و اعداد فارسی گویی که در بندر بوشهر هستیم!
این بدان معناست که مردم چین که زبانشان چینی است از قرن 6 و7 که اسلام وارد چین شد خط فارسی را بهعنوان خط مذهبی خود داشتهاند.
یا اینکه در زمان ریاست جمهوری امام شهید حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای در اواخر دهه شصت همراه ایشان سفر دیگری به چین داشتیم. در آنجا به کاشغر رفتیم و وارد مسجد جامع آن شهر شدیم. معماری مسجد به سبک معماری ایرانی به صورت چهار ایوان بود. نزدیک ظهر، ایشان فرمودند که قاری ایرانی همراه ما آقای عباس امام جمعه در آنجا قرآن بخواند. وقتی صدای صوت قرآن بلند شد مردم گروه گروه به مسجد میآمدند و پای صدای قرآن مینشستند. هنگام نماز امام جماعت آنجا آمد و جلو ایستاد و ما هم در کنار امام شهید به او اقتدا کردیم. در هنگام شروع نماز پیرمردی با محاسن بلند پشت امام جماعت ایستاد. او موزه به پا داشت که نوعی چکمه ساقدار چرمی است که در کتب قدیمی فارسی شرح آن آمده است که سواران زمانی که میخواستند سوار بر اسب شوند، موزه به پا میکردند و پایین شلوار خود را در ساق آن قرار میدادند تا به رکاب اسب گیر نکند. پیرمرد قبل از نماز در میانه صف ایستاد و با نگاه به راست به فارسی فریاد میزد: «صف راست» و با نگاه به چپ همین را تکرار میکرد و در واقع صفها را مرتب میکرد. این یک عمل مستحبی است که دیگر در ایران هم مرسوم نیست. گویی این مرد از قرن ۷ هجری باقیمانده بود.
همچنین به قبرستانی در کاشغر رفتیم که مشخصات اموات به زبان فارسی روی سنگ قبرها نوشته شده بود. ایرانیها تنها قومی بودند که با وجود همه این هجومها و حتی پس از پذیرفتن اسلام زبان خود را حفظ کردند و این را در خدمت اسلام قرار دادند و زبان فارسی با به کار گرفتن زبان عربی در ترکیباتش رشد سریع کرد و به خصوص اشعار مهمی که امثال سعدی گفتهاند نشاندهنده ترکیب ارزشمند زبان فارسی و عربی است مثل ملمّع معروف سعدی که میفرماید:
سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ فی الفَلَواتِ / تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟
شبم به روی تو روز است و دیدهها به تو روشن / و إِن هَجَرتَ سَواءٌ عَشِیتی و غَداتی
اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم / مَضَی الزَّمانُ و قلبی یقولُ إِنَّکَ آتٍ
من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم / اگر گِلی به حقیقت عَجین آبِ حیاتی
شبانِ تیره امیدم به صبحِ روی تو باشد / و قَد تُفَتَّشُ عَینُ الحیوه فِی الظُّلماتِ
فَکَم تُمَرِّرُ عَیشی و أنتَ حاملُ شهدٍ / جوابِ تلخ بدیع است از آن دهانِ نباتی
نه پنج روزه عمر است عشقِ روی تو ما را / وَجَدتَ رائِحَه الوُدِّ إِن شَمَمتَ رُفاتی
وَصَفتُ کُلَّ مَلیحٍ کما یحِبُّ و یرضی / مَحامدِ تو چه گویم؟ که ماورای صفاتی
أخافُ مِنکَ و أرجو و أستَغیثُ و أدنو / که هم کمندِ بلایی و هم کلیدِ نجاتی
ز چشمِ دوست فتادم به کامه دلِ دشمن / أحِبَّتی هَجَرونی کَما تَشاءُ عُداتی
فراقنامه سعدی عجب که در تو نگیرد / و إِن شَکَوتُ إِلی الطَّیرِ نُحنَ فی الوُکَناتِ
ملاحظه میشود که چگونه افصح المتکلمین سعدی با کنار هم قرار دادن مصرعهای فارسی و عربی تلاش کرده به لحاظ فصاحت و بلاغت، فارسی و عربی را در توازن با یکدیگر قرار دهد که نشاندهنده رشد دو زبان در کنار هم است. حضور اسلام در ایران باعث شد که جوانان ایرانی با استفاده از مکتب اهلبیت (ع) در عرفان و اخلاق رشد کنند و شاخههای این درخت تناور سراسر دنیا را فراگیرد.
بزرگانی مثل شیخ نجم الدین کبری، بزرگ شخصیت عرفانی ایران در خوارزم عمر بسیار با برکتی داشت. او 12 شاگرد به عدد نقبای بنی اسرائیل و حواریون مسیح (ع) و امامان معصوم شیعه تربیت کرد. در بین آنها بزرگانی چون شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، شیخ نجمالدین دایه، شیخ مجدالدین بغدادی و بهاءالدین ولد پدر مولانا بودند و بنده قبر او را در اورگنج در مرکز خوارزم که اکنون در شمال ترکمنستان قرار دارد زیارت کردهام. بر اساس اسناد مسلم تاریخی شیخ نجمالدین معرفتی عمیق به جهان اسلام داشت. او از خوارزم به روم و شام و مصر و سپس خوزستان سفر کرد و بعد از آن کاملاً به مذهب شیعه اثنی عشری گروید. بر اساس اسناد تاریخی حداقل نه نفر از آن دوازده شاگرد شیعه بودهاند.
نکته پایانی
با توجه اجمالی به این سیر تاریخ تکاملی فرهنگ ایران اسلامی میتوان به این نتیجه رسید که فردوسی بزرگ نقشی بسیار مهم در شکلگیری این فرهنگ کهن داشته که موجب بقای سرافرازانه مردم ایران شده است و البته در همین جا شایسته است یاد مرحوم دکتر جلال خالقیمطلق، بزرگترین شاهنامهپژوه معاصر را به خاطر خدمات عظیمی که در جهت معرفی هرچه بیشتر شخصیت و سرنوشت و آثار فردوسی بزرگ انجام داده گرامی داشته و خدمت مهمی را که به ایران و فرهنگ ایرانی کرده است بستاییم که این استاد فرزانه، در بین نسخههای مختلف شاهنامه، نسخه کتابخانه فلورانس ایتالیا را اصح میداند و آن را با نسخهبدلهای دیگر مقایسه کرده و طی سالیان متمادی شاهنامه را تصحیح کرده است که عاش سعیدا و مات سعیدا.
